تبليغاتX
پایاب
ادبی - فرهنگی- واگویه های درونی

هوا سرد است...

اين روزها جز تكان‌هاي گاه و بيگاه پرده‌اي،  آويخته بر ديوار تكراري و سنگي زمان، شوري ديگر در روزگارم نيست. احساس مي‌كنم از تمام يادها، روزها و روزگاراني كه لحظه لحظه‌ي آن را به دنبال چيزي بي‌نشان تر از خود و باورهاي عاريتي و پوسيده در خود بوده‌ام ، جز تكرار سايه‌ها و فريب خبرهاي دروغين و واقعيت‌هاي قلب شده،‌ اثري نيست و من تحليل مي‌روم.

بيش از 15 سال است كه كاغدهاي باطله را بر روي هم انبار مي‌كنم و باطل مي‌شوم. اين كاري است كه  نيازي به سواد كلاسيك ندارد و از سر عادتي است برخاسته از دايره مارپيچ تطابق من با سرشتم.

و چه مرهمي است قلب سپيد كاغذ و چه زيباست قامت برافراشته قلم و گاه فكر مي‌كنم چه خوب كه هرگز ديروزهايم را خاك نمي‌كنم و براي فرداهاي مبهم،  قلبم را چراغاني نخواهم كرد. چرا كه فردا در غباري از ابهام در راه مانده است.

غرق در اين افكار از پلكان ترديد به مخفيگاه شعر مي‌گريزم . آري پناهي عاري از نيرنگ و بوي تعفن باورهاي دروغين، فريادهاي فروخفته و لب‌هاي آتش گرفته!

اين روزها چشم، روح، دست و زبان بسته در دل مي‌گويم: هوا سرد است.

به ياد شعري از فروغ  افتاده‌ام :

سرد است

و بادها خطوط مرا قطع مي‌كنند

آيا در اين ديار كسي هست كه هنوز

از آشنا شدن

با چهره فنا شده‌ي خويش

وحشت نداشته باشد؟

آيا زمان آن نرسيده است

كه اين دريچه باز شود باز باز باز

كه آسمان ببارد

و مرد بر جنازه‌ي مرده‌ي خويش

زاري‌كنان نماز گزارد.

آيا...

م.م.معمارطلوعی-- زمستان ۸۸ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388   توسط مينامعمارطلوعي | 

هر چه فكر مي‌كنم

چيزي نجيب‌تر از سكوت نگاهت نيافته‌ام

و من

سال‌ها در كوهستان برف‌گير تنهايي

محكوم تكرار غربت چشم‌هايمان بودم

و سكوت پنجره‌هاي تو در تو

ما را به خلوتي متروك عادت مي‌داد

---

بگذار بي‌پرده بگويم

آن روز كه رفتم

با خود گفتم

چه خوب كه حرف‌هاي خاك‌گرفته

بر طاقچه عادت‌هايمان

در سكوت فراموشي مي‌ماند

اما

چشم‌هايم

سرگرداني اشك را تاب نياوردند

و نگاهت

تصديق ناگفته اشك‌هايم را !

از اين پس

پاي تحمل سكوت مي‌لنگد

مهربان!

تقدير آن پنجره‌هاي خاموش چه بود؟!

                     م.م.معمارطلوعی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388   توسط مينامعمارطلوعي | 

خداچلچراغی از آسمان آویخته است ...

گفتند: چهل شب حياط خانه‌ات را آب و جارو كن. شب چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل سال خانه‌ام را رفتم و روئيدم و خضر نيامد. زيرا فراموش كرده بودم، حياط خلوت دلم را جارو كنم.

***

گفتند: چله‌نشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت و من چهل سال از چله‌ي بزرگ زمستان تا چله‌ي كوچك تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندي را بوي نبردم. زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهلستون دنيا زنجير كرده‌ام.

***

گفتند: دلت پرنيان بهشتي است. خدا عشق را در آن پيچيده است. پرنيان دلت را واكن تا بوي بهشت در زمين پراكنده شود. چنين كردم بوي نفرت عالم را گرفت و تازه دانستم بي‌آنكه باخبر باشم شيطان از دلم چهل‌تكه‌اي براي خودش دوخته است.

***

به اينجا كه مي‌رسم نااميد مي‌شوم. آنقدر كه مي‌خواهم همه سرازيري جهنم را يكريز بدوم، اما فرشته‌اي دستم را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت هست. به آسمان نگاه كن. خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است. دلت را روشن كن تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته، شمعي به من مي‌دهد و مي‌رود.

***

راستي امشب به آسمان نگاه كن! ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.

                                                                گزيده‌اي از كتاب "در سينه‌ات نهنگي مي‌تپد"

                                                                          عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388   توسط مينامعمارطلوعي | 

سال‌هاي طولانی...

من و هنوز همان چشم‌هاي باراني

تو و هنوز همان قصه پريشاني

چها گذشت در اين سال‌هاي دلتنگي

فقط تويي كه زبان سكوت مي‌داني

من‌وسراب عطش‌بار و هرم خاطره‌ها

مگر زجام نگاهت مرا بنوشاني

چقدر خسته‌ام از بغض‌هاي تنهايي

بلوغ لحظه اشكي و خوشتر از آني

اگرچه زردتر از برگ‌هاي پاييزم

خوشا كه با شرري هستي‌ام بسوزاني

هميشه در پس هر لحظه‌اي كه خاموشم

خيال چشم تو آرامشي‌ست طوفاني

بگير دست دلم را عجيب دلتنگم

قرار نبود دلم را ز خود برنجاني

نيازمند توأم شادماني مرموز

چه سخت مي‌گذرد سال‌هاي طولاتي!

بسان آب زجو رفته‌ام اگر باشي

عبور مي‌دهيم از شب پشيماني

رها نمي‌شوم از خواب‌هاي جذبه تو

اگر چه با غزلي خسته را بخواباني

كدام وسوسه پنهان‌ترازيهشت من است

دلم خوشست به اين رازهاي پنهاني

نشسته در غزلم واژه واژه وسعت تو

چه سنگدلي كه مي آيي و نمي ماني !

                      م.معمارطلوغی - پاییز۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388   توسط مينامعمارطلوعي | 

گذر زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند,

بر آن ها که می هراسند بسیار تند,

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی

و برآن ها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است

اما بر آن ها که عشق می ورزند زمان را آغاز و پایانی نیست

                                                        ویلیام شکسپیر

Time is very slow for those who wait very fast for those who are scared very long for those  who lament very short for those who celebrate  but  for those who love time is etemity

(William Shakspeare)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388   توسط مينامعمارطلوعي |